این اولین بهاریه که من افسرده نیستم . برام عجیبه و نا آشناست حال و هواش . نه مثل شوخ و شنگی پاییز ، اما حالم خوبه . با بارون های گاه و بیگاه بهاری پریشون و افسرده نمی شم . این همه سال آدم بهارو با فلوکستین بشناسه و افسردگی فصلی داشته باشه و از بهار بدش بیاد . بعد یهو تغییر کنه . بدون دلیلی ...البته دلیل که داره اما نمی دونمش .باید یه فلاش بک بزنم به عقب تر ها ببینم چی شده .فعلن عاشق جیغ ویغهای این جیرجیرکها و آقا نعمت هستم که مست می شن از بوی بارون و بهار ، عاشق سر و صداهای گربه ها ، عاشق جوونه های بیدمشک و شاهتوت و غنچه های ریز بهار نارنج، عاشق این سرمای وقت و بی وقت ...
هر چند که ازین شهری که توش نه رودخونه داره ، نه دریا ، دلم می گیره ...
پ.ن: من حال نداشتم رو این عکسه کپی رایت و آدرس و این قرتی بازیا بزارم . خودتون رعایت کنین لطفن !